تبليغاتX
گروه انیشتین

 

 

 

 روی هر پله ای که بایستی خدا یک پله بالاتر است نه به خاطر اینکه خداست به خاطر اینکه دست تو را بگیرد...

  

   آرزوهاتو بنویس و یکی یکی از خدا بخواه. خدا یادش نمی ره، ولی تو یادت می ره چیزی رو که امروز داری، دیروز آرزوش رو داشتی...

 

       از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند، تنها کسانی که با خود چتر می برند، امید به استجابت دعای خود دارند...

 

   هزاران دهقان برای بارش باران دعا کردند، اما خدا با کودکی بود که چکمه اش سوراخ شده بود...

 

     ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردی پیشم...

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:26 توسط زهره |

 

 

 

مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت ویترین نمایشگاه به سختی او را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود

مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد

بلاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسری مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هرکس دیگری در دنیا دوست دارم سپس یه جعبه به دست او داد . پسر کنجکاو ولی نا امید . جعبه را  گشود و در آن یه انجیلی زیبا که روی آن نام او طلاکوب شده بود یافت

با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من می دهی؟

کتاب مقدس را روی زمین گذاشت و پدر را ترک کرد .

سالها گذشت وگذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یک روز به این فکرافتاد که پدرش حتمن خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود  اما قبل از اینکه او اقدامی بکند تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر درآن بود و حاکی از آن بود که پدر تمام اموال خودبه او  را بخشیده  است . بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید

هنگامی که به خانه پدر رسید . در قلبش احساس غم و پشیبمانی کرد . اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا همان انجیل قدیمی را بازیافت . در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آرا ورق زد و کلید یه ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد .در کنار آن یک بر چسب  بانام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او او بود وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته بود : تمام مبلغ پرداخته شده است .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط همانطور که خودمان می خواستیم نبوده است

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:46 توسط زهره |
گنجشک و خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتندو خدا هر با به فرشتگان این گونه می گفت: مآید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود ویگانه قلبی هستم که درد هایش را در خود نگه می دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرخت دنیا نشست .

 فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت

 و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام .

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت و فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

آن گاه تو از کمین ما پر گشودی.

خدا گفت: چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و ندانسته به دشمنی ام برخاستی !

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت...

های های گریه اش ملکوت را پر کرد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:37 توسط زهره |

یه روزی یک دختر نابینا عاشق یه پسر شدکه تمام شب وروزش پسرک بود

یک روز پسر به دختر نابینا گفت کاش یک چشم اضافی داشتم و اون رو به تو می دادم

بعد از مدتی یک نفر پیدا شد که چشمانش را به دختر نابینا بدهد

دخترک بعد از گذشت زمانی توانست ببیند اما وقتی پسر را دید فهمید او نیز نابیناست

دختر به پسره گفت برو دیگه نمی خوامت

پسره لبخند تلخی زد و گفت باشه اما مواظب چشمام باش

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:40 توسط زهره |

    Image hosting by TinyPic   Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

 

هرگز مغرور نشو چون برگ ها هنگام خزان زمانی افتادند که فکر کردن طلا شدند

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:38 توسط زهره |
طنز

الدعا فی لیالیّ الامتحانیه

اللهم اهد کل الشّوت و المشنگ، لا یعلم من دروسهُ بقدر بز اخفش.

الذین لا یعلمون و لا یستطیعون ان یقرأ فی لیلة واحدة کل الکتاب المخوفة القطورة و الجزوات الزیراکسیه.

  دروساً لا ینفع فی الدنیا و الاخره (و فی الموضوعات العملگیّة تغنی محل اشتغالنا).

اللهم انجنا من البلیّات الذی ینزل علینا ببرکة الاساتید و الامتحاناتهم الذی ینتزل المعدل تحت خطوط المشروطیّه.

اللهم انّا نسألک اللّغو کل الامتحانات و الکوئیز فی کل تروم (اینجا همه بگن آمین)

و لا تکلنا الی انفسنا و نمراتنا و محفوظاتنا الذی یجذبنا الی المنجلاب المشروطیة طرفة عیناً ابداً و نعوذ بک من پروجات.

آمین یا کاشف المضطربین فی اللیالی الامتحانیه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:13 توسط زهره |
گمشده

این شعر زیبا ازدوست خوبم محیا وکیلیان است که در استان تهران به خاطر شعر های زیبایش مقام سوم را آورده است

تو پس از این همه سال 

تو پس از این همه تردید و سؤال

به دلم خندیدی

به نگاه سردم زندگی بخشیدی

من پس از این همه سال

من پس از این همه تردید و سؤال

به تو دست می یابم

به تو که به دلم خندیدی

به نگاه سردم زندگی بخشیدی

زپی ات هر شب و روزکوچه ها می گشتم

خانه ات رو به آبی ها بود آسمان می گشتم

غافل از این بودمکه تو با دریائی

که تو در امواجی

که تو یک دنیائی

عاقبت دستانت به نگاهم برخورد

ناسپاسی هایم آبرویت را برد

آن زمان فهمیدم تو همانی بودی

که به من خندیدی

به نگاه سردم زندگی بخشیدی

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:31 توسط زهره |
معلم

روز معلم را به همه معلمان عزیز و زحمت کش تبریک می گم

 

 

 

تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد.

انسان نيز با پذيرش اين مسئوليت، نام خويش را در اين گروه و در قالب واژه مقدس «معلم» ثبت کرده است. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:32 توسط زهره |
پنجاه راه بازی با اعصاب دیگران

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن


2.
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند


3.
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين


4.
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين


5.
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد


6.
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين


7.
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين


8.
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين


9.
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين


10.
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه


11.
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين


12.
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين


13.
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين


14.
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين


15.

موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:19 توسط زهره |
 

 

عـشـق چیست؟
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟

 گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟

گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟

گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟

گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟

گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟

گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟

 گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟

 گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟

 گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

با تشکر فراوان از آقا فرشاد (مدیر وبلاگ برتر)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:15 توسط زهره |
عشق...
 

به كودكي گفتند :عشق چيست؟

گفت : بازي

به نوجواني گفتند : عشق چيست؟

گفت : رفيق بازي

به جواني گفتند : عشق چيست؟

 گفت : پول و ثروت

به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟

گفت :عمر به عاشقي گفتند : عشق چيست؟

 چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست

 به گل گفتند: عشق چيست؟ گفت : از من خوشبو تره

 به پروانه گفتند: عشق چيست؟ گفت :از من زيبا تره

به خورشيد گفتتند عشق چيست؟

 گفت: از من سوزنده تره

 به عشق گفتند تو آخر چه هستي ؟؟.. گفت نگاهي بيش نيستم

اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگوييد؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:10 توسط زهره |
برای عاشقانی که ...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:10 توسط زهره |

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:42 توسط زهره |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

>

JavaScript Codes

[Green]
[Bright Green]
[Sea Green]
[Red]
[Magenta]
[Fusia]
[Pink]
[Purple]
[Navy]
[Blue]
[Royal Blue]
[Sky Blue]
[Yellow]
[Brown]
[Almond]
[White]
[Black]
[Coral]
[Olive Drab]
[Orange]

JavaScript Codes